سالها برنامه میريزند و منتظر ِ فرصت میمانند تا بگويند: "دوستت دارم"
و من سه سال برنامه ريختم و منتظر ِ فرصت ماندم تا بگويم: "دوستت ندارم"
( و گفتم )
مجهول
Unknown
+
نویسنده
: Unknown
--------------------------------------------------------------------------
چاقو به دست,
خشمگين
خسته از بیسرانجامی.
نه خاطرهای دارم از گذشته,
نه در حالم خبری جز گمراهی,
تصميم ِ آخر را گرفتهام در مُشت!
- بايد رها شود از تصوير ِ رنج و تباهی -
هدف میگيرم
سمتِ قلبم
و با تمام ِ قدرت...
آينه میشکند
(تنهاترين, باز ماندم در ابهام و سياهی)
مجهول
Unknown
+
نویسنده
: Unknown
--------------------------------------------------------------------------