|
HeH...
جالبه... متروکه اینجا کمی متروکه شده کجایند ادمها؟ یبوست
حرفهایم نمیاید...
برایم تکراری شده همه چیزهایم... همه دردهایم... یبوست فکر گرفته ام انگار...! حالم نه اصلا... من فقط تورو می خوام توی بیداری تو رویا... ... دارید نقدا یک (تو) به من قرض بدهید؟ عجیب می خواهم کسی را بپرستم... فقط نمی دانم تو را یا (تو)را! ذهن درگیر به طور عجیبی دچار سردگمی شده ام.... از هر نوعی که فکرش را بکنی... ذهن درگیر من استراحت میخواهد... و روحم ارامش.... همه خفه خون بگیرند لطفا! اعـتـراف !
سالها برنامه میريزند و منتظر ِ فرصت میمانند تا بگويند: "دوستت دارم" مجهول ...؟!
به هر صورت...: دیر آمدی ای نگار سرمست زودت ندهیم از دست... بوی پیراهن یوسفم یوسفم یوسفم یوسفم... چشمهایت بینا...چشم به راه جاده...! تو، من، مادر؟!
نه نه نه ... سلطان غم مادر نیست سلطان عشق هم نیست، سلطان تویی که غم مادران بی شوهر را با عشق و علاقه رفع میکنی ... ! معکوس
دیگر از افکارم میترسم... اینروزها همه چیز تخیلی شده تخیلی و عجیب همه چیز عکس خواسته هایم است! در آیـنـه
چاقو به دست, مجهول
|
Our Archive
------------------------------- Authersvainvoid Unknown Null ------------------------------- Links
-------------------------------
DeSiGneD By |